تبليغاتX
ایســتاده در باد...

پابرهنه ها/ زنانه ها/ آزاد

عـ شـ ق!!!

یعنی همین

تختی خالی از تو

و قابی بی عکس از ما

 

عـ شـ ق!!!

یعنی همین

کشف لب هایی که به هم نمی رسند

و رویاهایی

که به جای زیبایی

دشنامَ ند!

 

عـ شـ ق!!!

همین است دقیقن

حرف هایی که نمی شود زد

اندوهی که در هوا اذان می گوید

و دست...

دست هایی که در تبعیدند

 

این علامت عـ شـ ق است

؛

شرمِ لبخندی که گریه می کند!

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:17 نويسنده helia |


د
ر این روزها

که هی جمعه اند

دختری

سال های بودنَ ش

در غروب های همیشه تنهایی

سکانسی طولانی شده است

 

می بوسم... آرام

این زنی را

که درون آینه راه می رود

و با خودش حرف می زند

:

"می خاهم هوا باشم

همان قدر ضروری

و خابی...

که دنبالم کنند"

 

چیزی نگو

نگو دیوانه ام

تقصیر من نیست

بزرگ شدن، ابلهانه است

کودکیَ ت را می بلعد

و بی خ ی ال

پیرت می کند

 

در این روزها

روزی ست

که دنیا می آیم... با تو

 

در آغوشَ م بگیر

گریه می کنم!



+ (با دو روز دیر کَرد!)

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 23:37 نويسنده helia


این جمله ها را، 
مثل کتاب فارسی دبستان بخوان:

دلَ م...

دلم برای زمستان

دلَ م...

دلم برای خودم

با تو

در زمستان تنگ می شود

 

(کتاب را ببند)

وقت نیست...

وقتی نیست

که مثل سربازهای مرده

دراز بکشم

و... کسی... جایی

منتظر ایستادنَ م باشد!

 

وقتِ این حرف ها نیست

 

پس این دل تنگی را

در جیب هایَ م می ریزم

و می روم

.

.

.

هزار و سیصد و ۹۰ سال گذشته است

جیب هایَ م

جز خاطره های تو

خالی ست!




+
سال ۱۳۹۱ مبارک، پیشاپیش

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 15:17 نويسنده helia |

حرف های من

به قرن ها پیش باز می گردد

 

زمانی که

عـ شـ ق ممنوعه نبود

و تو مردی بودی

در بستر خیال!

 

حرف هایَ م... مفتَ ند!

 

گوش هایت را بگیر

بی تو عقربه ها را هُل می دهم

و تنهاییَ م را سوار اتوبوس

در شهر

جا به جا می کنم

 

گوش هایت را بگیر

بی تو...

بی تو جنگ است امروز

و عـ شـ ق

حرف احمقانه ای

که حراج می شود!

 

محبوب من!

لعنت به کسانی که

در خیابان راه می روند

راه می روندُ "تو" نیستند

 

ببین

دلم زنبیل بزرگی ست

که خالی است

 

که بی تو حواسم نیست، عـ اشـ قم

عـ اشـ قم

عـ اشـ قم

...

 

دیوانه!
من عـ اشـ قم...

 

+ تاريخ شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 20:57 نويسنده helia |

سکوت؛

حرف های من است

 

هر صبح

دهانش را باز می کند

و چیزی نمی گوید

- ه ی چ -

 

خوب نگاه کن

چرند که می گویم

یعنی تنهایَ م!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 16:7 نويسنده helia |

اَنارها خون به پا می كنند

در قتلگاه يلدا

شبی كه تو نيستی...!

 

+ تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 20:27 نويسنده helia

عـ شـ ق

به هق هق اُفتاده است

زیر چتر سوراخ!

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 10:57 نويسنده helia |

جای هزار سيلی روی گونه مان

هزار گلوله درون سینه مان

جای...

 

نه!

جای تو خالی نيست، ميان ما

كه مشتی دردیم

- سایه انداخته روی دل -

يك مشت حرف...

حرفِ مفت

شعار شده

در لالایی شب های مان!

 

نگران نباش!

ما سال هاست

ميان روسری هامان گم شده ایم

- درون تو سری هاشان -

كه وصله ی ناجوریم برای زنده گی

نقشه ای

برای تمام شدن این دنیا!

 

چگونه بگويم

رهای مان نمی كنند

حتا در خواب ها

كه بعد از مرگ هم

تسبيح می شويم

به دور ِ دست هایِ شان!

 

گريزی نيست انگار

بايد مُرد

براي یک مشت خاک

كه حق مسلم ماست!

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 21:47 نويسنده helia |

از سانسورها که بگذریم

۴ ساله شد پابرهنه های من

که هزار سال ست

این جا نشسته ام

و کوک می کنم

شعر تنهاییَ م را...

+ تاريخ شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 17:17 نويسنده helia

با خودم حرف مي زنم

حرف مي زنم

حرف

حرف

حرف...

 

تمام نمي شود اين تنهايي!

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 23:37 نويسنده helia