|
پابرهنه ها/ زنانه ها/ آزاد
|
عـ شـ ق!!!
یعنی همین
تختی خالی از تو
و قابی بی عکس از ما
عـ شـ ق!!!
یعنی همین
کشف لب هایی که به هم نمی رسند
و رویاهایی
که به جای زیبایی
دشنامَ ند!
عـ شـ ق!!!
همین است دقیقن
حرف هایی که نمی شود زد
اندوهی که در هوا اذان می گوید
و دست...
دست هایی که در تبعیدند
این علامت عـ شـ ق است
؛
شرمِ لبخندی که گریه می کند!
در این روزها
که هی جمعه اند
دختری
سال های بودنَ ش
در غروب های همیشه تنهایی
سکانسی طولانی شده است
می بوسم... آرام
این زنی را
که درون آینه راه می رود
و با خودش حرف می زند
:
"می خاهم هوا باشم
همان قدر ضروری
و خابی...
که دنبالم کنند"
چیزی نگو
نگو دیوانه ام
تقصیر من نیست
بزرگ شدن، ابلهانه است
کودکیَ ت را می بلعد
و بی خ ی ال
پیرت می کند
در این روزها
روزی ست
که دنیا می آیم... با تو
در آغوشَ م بگیر
گریه می کنم!
این جمله ها را، مثل کتاب فارسی دبستان بخوان:
دلَ م...
دلم برای زمستان
دلَ م...
دلم برای خودم
با تو
در زمستان تنگ می شود
(کتاب را ببند)
وقت نیست...
وقتی نیست
که مثل سربازهای مرده
دراز بکشم
و... کسی... جایی
منتظر ایستادنَ م باشد!
وقتِ این حرف ها نیست
پس این دل تنگی را
در جیب هایَ م می ریزم
و می روم
.
.
.
هزار و سیصد و ۹۰ سال گذشته است
جیب هایَ م
جز خاطره های تو
خالی ست!
+ سال ۱۳۹۱ مبارک، پیشاپیش
حرف های من
به قرن ها پیش باز می گردد
زمانی که
عـ شـ ق ممنوعه نبود
و تو مردی بودی
در بستر خیال!
حرف هایَ م... مفتَ ند!
گوش هایت را بگیر
بی تو عقربه ها را هُل می دهم
و تنهاییَ م را سوار اتوبوس
در شهر
جا به جا می کنم
گوش هایت را بگیر
بی تو...
بی تو جنگ است امروز
و عـ شـ ق
حرف احمقانه ای
که حراج می شود!
محبوب من!
لعنت به کسانی که
در خیابان راه می روند
راه می روندُ "تو" نیستند
ببین
دلم زنبیل بزرگی ست
که خالی است
که بی تو حواسم نیست، عـ اشـ قم
عـ اشـ قم
عـ اشـ قم
...
دیوانه!
من عـ اشـ قم...
سکوت؛
حرف های من است
هر صبح
دهانش را باز می کند
و چیزی نمی گوید
- ه ی چ -
خوب نگاه کن
چرند که می گویم
یعنی تنهایَ م!
اَنارها خون به پا می كنند
در قتلگاه يلدا
شبی كه تو نيستی...!
به هق هق اُفتاده است
زیر چتر سوراخ!
جای هزار سيلی روی گونه مان
هزار گلوله درون سینه مان
جای...
نه!
جای تو خالی نيست، ميان ما
كه مشتی دردیم
- سایه انداخته روی دل -
يك مشت حرف...
حرفِ مفت
شعار شده
در لالایی شب های مان!
نگران نباش!
ما سال هاست
ميان روسری هامان گم شده ایم
- درون تو سری هاشان -
كه وصله ی ناجوریم برای زنده گی
نقشه ای
برای تمام شدن این دنیا!
چگونه بگويم
رهای مان نمی كنند
حتا در خواب ها
كه بعد از مرگ هم
تسبيح می شويم
به دور ِ دست هایِ شان!
گريزی نيست انگار
بايد مُرد
براي یک مشت خاک
كه حق مسلم ماست!
از سانسورها که بگذریم
۴ ساله شد پابرهنه های من
که هزار سال ست
این جا نشسته ام
و کوک می کنم
شعر تنهاییَ م را...
حرف مي زنم
حرف
حرف
حرف...
تمام نمي شود اين تنهايي!